دریا
به دریا شکوه بردم از شب دشت
وزین عمری که تلخ تلخ بگذشت
به هر موجی که می گفتم غم خویش
سری می زد به سنگ و باز می گشت!
دلتنگ
گاهی دلتنگ می شوم
دلتنگ تر از همه دلتنگی ها
گوشه ای می نشینم و حسرتها را می شمارم...
باختن ها را...
صدای شکستن هارا ...
نمی دانم کدامین التماس را نشنیده گرفته ام؟
کدام قلب را شکسته ام؟
کدام امید را ناامید کرده ام؟
که این چنین دلتنگم....
سهراب
صفحه قبل 1 ... 2 3 4 5 6 ... 7 صفحه بعد
شاید آن روز که سهراب نوشت:
تا شقایق ست زندگی باید کرد
خبری از دل پر درد گل یاس نداشت...
باید اینطور نوشت :
هر گلی هم باشد چه شقایق "
چه گل سوسن ویاس
زندگی اجباریست...
لاجرم باید زیست "
رفتنم دلتنگی ست"
ماندنم ناکامی ست "
لاجرم باید زیست...