من راه رفتن را از یک سنگ آموختم ، دویدن را از یک کرم خاکی و پرواز را از یک درخت زیرا آنقدر در حرکت بودند که رفتن را نمی شناختند زیرا آنقدر دویده بودند که دویدن را از یاد برده بودند زیرا چنان در پرواز خود غرق بودند که آن را به فراموشی سپرده بودند
نظرات شما عزیزان:
بادها از رفتن به من چیزی نگفتند،
پلنگان، دویدن را یادم ندادند
پرندگان نیز پرواز را به من نیاموختند،
اما سنگی که درد سکون را کشیده بود، رفتن را می شناخت
کرمی که در اشتیاق دویدن سوخته بود، دویدن را می فهمید
و درختی که پاهایش در گل بود، از پرواز بسیار می دانست
آنها از حسرت به درد رسیده بودند و از درد به اشتیاق و از اشتیاق به معرفت
خیلی جالب بود
+نوشته
شده در 20 / 12برچسب:, ;ساعت;توسط f; |
|